
دو هفته پاياني، بسيار مهم و حياتي بود. احمدآقا و آقامهدي خيلي زحمت كشيدند. خريد دفتر يادبود، مشخص كردن متن و سفارش بنرها، سفارش گل، ميوه، شيريني، هماهنگي براي اقامت دو مهمان عزيز، اطلاعرساني محل برگزاري با نقشه و متن و خبررساني براي به همراه داشتن عكس، مشخص كردن عكاس و فيلمبردار، طراحي فرم مشخصات، نهايي كردن برنامهي روز گردهمايي، تهيه هديهها، مشخصكردن فهرست سخنرانان(هممدرسهايها) از جمله كارهايي بود كه بايد انجام ميشد. آقا اسماعيل، محمدباقر عزيز، حسن آقا، ناصر، سعيد، علي پ.، علي آقاي ازگمي اگر نبودند، كار شدني نبود.
ناصر با مديريت سازمان محل كارش مذاكره و ايشان نيز لطف كردند و فيلمبردار سازمان را مأمور فيلمبرداري روز گردهمايي نمودند. از ناصر و مدير گرامي ايشان بسيار سپاسگزارم. تمام متنهاي رسمي گردهمايي، توسط محمدباقر نوشته يا تهيه شد. سعيد طراحي فرم را انجام داد (خستهاش كردم تا فرم نهايي شد)،هم چنين زحمت انتخاب، توافق و حضور عكاس در محل با سعيد بود، علي پ. نيز ويدئو پروژكتور را تهيه كرد و اياب و ذهاب فرزندان آقاي داوري با ايشان بود، علي آقاي ازگمي مسئوليت تهيه تابلوها را به عهده داشت (از بس با ايشان تماس گرفتم، نصف موهايش ريخت البته چون دير كرده بود)، سختترين كار در اين بين اما، كنترل نقدينگي و برنامهريزي مالي بود كه به عهده احمد بود. پردردسرترين مسئوليت با مهدي بود، مجري برنامه.
كارهاي شغلي هم در ده روز آخر به شدت پرترافيك شده بود. ناچار به قواعد مورفي احترام گذاشتم. پنجشنبه 24 ديماه، پس از اتمام كلاس دورهي تحليل و طراحي شيءگرا، با آقاي داوري تماس گرفتم. ايشان نمازشان را خوانده و در پارك دانشجو نشسته بودند. روز قبل هر چه اصرار كردم در خدمتشان باشيم، ايشان گفتند كه شب جايي مهمان هستند. به احمد زنگ زدم (چون قرار بود با هم براي انجام كاري برويم) و خواهش كردم كه با آقاي داوري هماهنگ نمايد و من پس از دريافت بنرها به ايشان ملحق خواهم شد. مرد بزرگ، موهايش سپيدتر شده بود.
در گردهمايي مهمان عزيز ديگري هم شركت كرده بود و آن هم به احترام آقاي داوري. ايشان كسي نبود جز برادر بزرگ بنده كه ايشان نيز دبير بازنشسته هستند. حدود ساعت سه، به ترمينال غرب به استقبال آقاي خاكي رفتيم. آقاي خاكي چقدر عوض و چقدر پير شده بود. بعد از ظهر سه پيرمرد را تنها گذاشتيم و دنبال كارها رفتيم. شب هم احمد و خانوادهاش به همراه آقاي داوري، آقاي خاكي و اخوي مهمان ما بودند.
بالاخره، روز ديدار رسيد. جاي همهي شما خالي.
گزيده:
دوستی نعمت گرانبهائی است، خوشبختی را دوبرابر میکند و به بدبختی تخفیف میدهد.

مهرداد
6 اسفند 1388 در 00:00نرگس جان
سلام،
حال شما چطوره؟ در سرزمين كانگوروها، اوضاع بر وفق مراد است؟ اميدوارم هر جا هستيد، سلامت و خوشبخت باشيد.
ممنون از لطفتون. حق با شماست. گردهمايي حداقل براي من فوقالعاده بود.
سلام برسانيد
نرگس
25 اسفند 1388 در 00:00سلام. مرسی از لطفتون. شما خوب هستید ایشالا؟
سرزمین کانگوروها هم بدک نیست. 😉 امیدوارم که بهتر هم بشه. مخصوصا با پیدا کردن یک کار مناسب که البته خیلی هم آسون نیست. 😛
من هم براتون سلامتی و شادی همیشگی آرزو می کنم. سلام برسونید.
به امید دیدار 🙂