در اين روزهای بارانی به ويژه هنگامي كه چتر به همراه نداشته باشي، با اين كه براي همه باعث دردسر است اما براي من يادآور بهترين خاطرات است. چرا كه من از دور دستها آمدهام، از مزارع گندم، ….
با تو ايمنم
و با تو سرشارم
از هر چه زيبايي است
پناهم باش
تا سنگيني غربت
از شانه هايم فرو ريزد
و ملال تنهايي از چشمهايم
من از دور دستها آمدهام
از مزارع گندم
و از سرزميني که آسمانش
تنها دو پيراهن دارد
روزها آبي ميپوشد
وشبها پيراهني بلند
که تاب مي خورد
در رقص هزار و يک ستاره روشن
امروز صبح گفتگوي نخستين مهندس سمندريان(دوست و همكار عزيرم) و من اشاره به همين موضوع داشت: لذت بردن از اين هواي بهاريي به سبك شمال.
پوشيدن چكمهاي، به تن كردن بارانياي و رفتن به ميان باران در جنگل، باغ و مزارع برنج.
تنها سهم از اين همه نعمت، دلتنگي، يادآوري خاطرات و شعر باز باران، با ترانه است. تنها همين.

گزیده:
Few are those who see with their own eyes and feel with their own hearts.
Albert Einstein

اعرابی
23 فروردین 1388 در 00:00باز باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی یاد تو را خواهد شست
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد باز نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان خيالم را شست
چه پر احساس بود این پست…
پویا
25 فروردین 1388 در 00:00نمی دانم این شعر باز باران با ترانه چه دارد که همچو منی که هیچ چیز به خاطرش نمی ماند از معدود مانده های دوران دبستانیش هنوز هم زمزمه کردن این شعراست. عکستان همان حال و هوای شعر را بیاد می آورد .
بسیار عالی بود