خاطرات: سپاسگزاریم آقای بقایی

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

بی‌شک ترجمه‌ی دو جلد کتاب اصول و روش کاربردی اسکرام، از مهم‌ترین‌ اتفاقات زندگی من بود. سپاس از پویا شهبازیان، علیرضا اسماعیلی، شهاب فرحبخش، مریم معصومی راد، یاسر کازرونی و روح‌اله دلپاک.
برای من، این کتاب بخشی از ادای دین من به جامعه‌ی نرم‌افزاری ایران و کسانی است که برای من بسیار زحمت کشیدند. بی‌هیچ تعصبی باید اذعان کنم که این دو کتاب بخش مهمی از تاریخ توسعه‌ی نرم‌افزار ایران به ویژه در حوزه‌ی رویکردهای چابک خواهد بود.

از طرف خودم و دوستانم از آقای بقایی عزیز و دوست عزیزم مرتضی جان محلوجیان سپاسگزارم. حس خوبی از این نامه گرفتم.

خاطرات: بزرگ‌مردان کوچک!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

تصویر زیر، تعهدنامه‌ی حسین و جمال است که از نظر من بی‌تجربه‌های دیروز و کاردرست‌های امروزند. با اجازه‌ی خود عزیزان این تصویر منتشر شده است. برای آنها چون گذشته، بهترین‌ها را آرزومندم.
پ.ن.: هنوز یک سال از تعهد آنها باقی مانده است 🙂

خاطرات: انسانی برای تمام فصول

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

Dr. Raman Ramsin (homepage)

خاطرات: سجاد

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

همه چیز از مهر 93 شروع شد!
وقتی وارد کلاس شدم، صندلی های ردیف جلو جا نبود و ردیفای آخر نشستم، طولی نکشید که یک مرد با کت و شلوار وارد کلاس ‌شد، نمیدونم شاید خوش شانس بودم که صندلی کنار من خالی بود، سر صحبت را با هم باز کردیم، بنظر آدم با تجربه و جالبی میومد، از اونجا کم کم رفاقت ما شکل گرفت، کلاسا را با هم برمی‌داشتم، پروژه های کلاسی را بهم دیگه بودیم.
گاهی وقتا به شوخی میگفت: سجاد، من تو را توی دانشگاه فالو کردم، فقط بگو چه روزی با چه استادی کلاس برداریم.
هرچی روزا می‌گذشت، بیشتر کنجکاو میشدم، آخه خیلی آدم جالبی بود، پر از ایده های جذاب، کلی کتاب خونده بود و …
آدمی که توی شریف، نرم افزار خونده بود، خیلی راحت می تونست به هر چیزی سیستمی نگاه کنه و فرایند هر اتفاقی را تحلیل کنه.
تقریبا آخرین روزای دانشگاه بود و خورشید غروب کرده بود، سرویس های دانشگاه هم دیگه نبودن.
گفت: سجاد موافقی یکم پیاده بریم و گپ بزنیم؟!
منم با کمال میل قبول کردم.
ناراحت بودم که شاید با تموم شدن دانشگاه از این به بعد کمتر مهندس را می‌بینم.
توی راه، از خودش برام تعریف کرد، این که شغلش چیه؟ چه کاره است؟ کجا کار میکنه؟ سمتش چیه؟ و…
وقتی جلوی در رسیده بودیم باورم نمیشد من توی این همه مدت با یک آدمی دوست بودم، شوخی میکردم که کلی سمت مهم داشته.
توی همون بهت و حیرت بودم که آخر حرفاش گفت، ما توی یک شرکت داریم یک کاری را شروع میکنیم با چندتا از بچه هایی که تقریبا هم سن خودت هستن، اگر دوست داری تو هم بیا!
این پیشنهاد برام اینقدر جالب بود که بدون معطلی قبول کردم.
انگار روزای خوب داشت شروع می شد، از تست کردن صورت های مالی شروع کردم تا روزای آخر که با مهندس از چشم اندازهای سیستم حرف میزدیم.
مهندس به من اعتماد کرده بود، حالا نوبت من بود که خودمو نشون بدم، اون روزا با تمام وجودم تلاش میکردم تا ناامیدش نکنم.
توی روزایی که بیشتر آدما دنبال فریب دادن آدما هستن، همیشه بهم میگفت به اخلاق پای بند باش، میگفت اینجا آدم به درد بخوره کمه ، تو آدم بدرد بخوری باش!
روزای خوبی بود، با هم کلاس و سمینار میرفتیم من هر روز داشتم بیشتر یاد میگرفتم.
حالا دیگه مهندس علاوه بر رفیقم، رئیس و استاد من هم بود.
بلاخره رسیدیم به پایان نامه من، اون روز مهندس با حسین اومدن، استرس داشتم ولی وقتی مهندس بود خیالم راحت بود، اون روز هم گذشت و برامون کلی خاطره شد.
حالا نوبت پایان نامه مهندس بود، گاهی مهندس مثلا با من مشورت می‌کرد، ولی در حقیقت من داشتم باز هم یاد میگرفتم.
روز دفاع مهندس، استرس منم کم نبود.
اره باز هم مهندس مثل همیشه همه را شگفت زده کرد و بهترین بود.
وقتی کم کم داشتیم با هم دیگه کارای فارغ التحصیلی را میکردیم، مهندس بهم گفت که احتمالا … میره.
راستش نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، خوشحال بخاطر این که میدونستم با رفتن … احتمالا کلی اتفاق خوب براش میافته، ناراحت بخاطر این که دلم براش تنگ میشه.
گاهی وسط حرفاش میگفت حسین و سجاد مثل بچه های من می‌مونن، راستشو بخوای داشتن آدمی توی روزای سخت زندگی همه جوره حامیت باشه، لذت بخشه.
اون روز وقتی مهندس زنگ زد و می خواست ازم خداحافظی کنه، با این که خیلی وقت بود میدونستم قراره … بره، توی دلم بدجوری خالی شد و ….

این روزا من ترسمو کنار گذاشتم و دارم زبان میخونم، کتاب تحلیل مهندس را میخونم و دارم سعی میکنم پایتون را یاد بگیرم، تا بقول شما آدم بدرد بخوری بشم.
مهندس مهرداد عزیز، رفیق، رئیس، استاد، برادر و پدرمهربانم دلم برات تنگ میشه و بی صبرانه منتظر دیدنت هستم.
دوستدارت تا همیشه، سجاد

گزیده:
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

یکی از بهترین روزهای زندگی

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

قصه‌ی یک قصه: رعنا استوری (قصه‌ی رعنا) – بخش اول

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

در سریال محبوب بازی تاج و تخت (Game of Thrones) در قسمتی که سامول تارلی به همراه گیلی و فرزندش کتابخانه سیتادل را در اولدتاون ترک می‌کند جمله‌ای را با خودش زمزمه می‌کند: خسته شدم از بس موفقیت دیگران را در کتاب‌ها خواندم.

جمله‌ی سامول بسیار تکان‌دهنده و انگیزه‌بخش است به ویژه برای کسانی که می‌خواهند برگی به تاریخ بیفزایند که در مورد خودشان باشد.

داستان “رعنا استوری” از آن داستان‌هایی است که به تنهایی پتانسیل یک کتاب پرفروش، یک فیلم پرمخاطب و یک برنامه‌ی انگیزشی را دارد. وقتی به یاد رعنا استوری و خاستگاه آن می‌افتم بی‌اختیار میخ‌کوب می‌شوم و می‌مانم که چگونه انگیزه و تلاش یک عده بی‌ادعا می‌تواند خلاقیت‌های بزرگی را رقم بزند. من متحیرم از این همه شگفتی!

در این باره بیشتر خواهم نوشت، ولی اجازه بدهید در همین ابتدای این نوشتار چند قسمتی، تشکری نمایم از انسان‌های بی‌ادعایی که توانسته‌اند قصه‌ی خودشان را در تاریخ بنویسند:
رعنا جعفری، علیرضا اسماعیلی، حسین جلیلی، رایان جعفری، جمال هاشمی، سینا نصیری امیربنده، مژگان چیت‌ساز، محسن ترسلی، یاسر کازرونی، ندا توحیدفر، سیدعلی هاشمی، امید علیزاده، یونا جاسبی، بهار اسماعیلی، مهراد کازرونی، سمانه ملکی، کوثر کلاهی، علی صبح‌خیز.

گزیده:
تمام رویاهای ما می‌توانند محقق شوند اگر ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم. والت دیزنی

یک سخنرانی، چند کلاس درس!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

هنوز در شوک این سخنرانی خانم آنگلا مرکل در دانشگاه هاروارد هستم که چهار روز پیش در 30 می 2019 انجام شده است. لازم است چند بار دیگر آن را گوش کنم.

German Chancellor Angela Merkel’s address at the annual meeting of the Harvard Alumni Association at the 368th Harvard Commencement on May 30, 2019. (YouTube)

* The Berlin Wall limited my opportunities. It quite literally stood in my way. However, there was one thing which this wall couldn’t do through all those years: It couldn’t impose limits on my inner thoughts, my personality, my imagination, my dreams and desires.

* anything that seems set in stone or inalterable can indeed change.

* And perhaps most importantly, it calls for us to be honest with ourselves. What better place to begin to do so than here, in this place where so many young people from all over the world come to learn, research, and discuss the issues of our time under the maxim of truth? That requires us not to describe lies as truth and truth as lies.

* tear down walls of ignorance and narrow-mindedness, for nothing has to stay as it is.

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید