آموزش: انواع بازخورد

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

یادم نمی‌آید از چه زمانی عاشق درس دادن و معلمی شدم. درس دادن برای من نوعی “ارزش آفرینی” است.

بارها با خود فکر کرده‌ام که مهم‌ترین چیزهایی که به شاگردانم آموخته‌ام چه بوده است؟ حالا دلم می‌خواهد که چند مورد از آنها را بازگو کنم. امیدوارم که آنهایی که این مطالب را می‌خوانند فرصت یادگیری یا بازخوانی دوباره آنها را پیدا کنند.

یکی از مهم‌ترین مطالبی که به شاگردانم می‌گفتم و خودم را مقید می‌دانستم به آنها بیاموزم، مطلبی بود در مورد “بازخورد” (فیدبک) و “انواع بازخورد”.

سر کلاس از عزیزانم می‌پرسیدم که
* بازخورد را تعریف کنید
* انواع آن را بگویید

وقتی به انواع آن می‌رسیدم خاطره‌ای از تجربه‌ی شخصی‌ام را برایشان تعریف می‌کردم. یادم هست که در یک کلاس آنلاین آموزش نوشتن انگلیسی در سایت کورسرا (coursera.org) ثبت نام کرده بودم. یادم هست که استاد درس هم یک خانم دکتر حدودا پنجاه شصت ساله بود که خیلی هم با آرامش صحبت می‌کرد. پس از یکی دو جلسه‌ی مقدماتی، نوبت به اعلام اولین تمرین درس شد. تصحیح تمرین‌ها هم بر عهده‌ی همه‌ی شرکت‌کنندگان است. یعنی شما باید تمرین بقیه را تصحیح کنید و بازخورد بدهید.
خانم دکتر قبل از اعلام تمرین، شروع کرد به توضیح دادن در مورد فلسفه‌ی تمرین و فلسفه‌ی بازخورد و از این گونه موارد. من که صبح بسیار زود روز جمعه بیدار شده بودم تا قبل از خانواده‌ام بیدار شوند، یک یا دو جلسه را ببینم و وقت کمی هم داشتم، با بی‌صبری تمام با خودم فکر می‌کردم که “خانم دکتر، این ها را که ما می‌دانیم”، “همه‌ی اینها را به ما یاد داده‌اند” و “هر روز هم کار ما این است که این موارد را برای دیگران تکرار کنیم”. این بخش را زودتر تمام کنید بروید سر اصل مطلب یعنی آموزش نوشتن انگلیسی. از این که مبادا بخش مهمی را از دست بدهم، ویدیو را هم جلو نمی‌بردم. امیدوارم که شرایطم را درک کرده باشید که با این همه بی‌وقتی و کم‌وقتی، موقعی که تشنه‌ی چیزی هستید، چه حالی به انسان دست می‌دهد.
خلاصه، سرتان را درد نیاورم. خانم دکتر شروع کرد به توضیح: خوب، هدف از تصحیح تمرین این است که به نویسنده بازخورد بدهید. خوب همان طور که می‌دانید ما دو نوع بازخورد داریم…
من کماکان در ذهنم آشوبی به پا بود. مدام با خودم می‌گفتم: “خوب این که معلومه؛ ما دو جور بازخورد داریم؛ در درس الکترونیک هم خوانده‌ایم؛ بازخورد مثبت و بازخورد منفی”.
خانم دکتر توضیح‌اش را ادامه داد که: نوع اول بازخورد، بازخورد مثبت است. و نوع دوم بازخورد، بازخورد سازنده (Constructive).
من که بی‌حوصلگی تمام داشتم گوش می‌کردم یک دفعه جا خوردم و حواسم را جمع کردم؛ چه شد؟! بارخورد سازنده از کجا آمد. اگر دو نوع بازخورد داریم (مثبت و سازنده)، پس بازخورد منفی کجا رفت.
این شد که نصف عمر من بر فنا شد.
حالا دیگر با دقت تمام به صحبت‌های خانم دکتر گوش می‌کردم. احساس کردم واقعا نیمی از عمرم تباه شده است.
خانم دکتر ادامه داد که:
“خوب اگر می‌خواهید بازخورد مثبت بدهید، بازخورد را به نویسنده بدهید؛ مثلا مایکل عجب متن زیبابی نوشته‌ای؛ ماریا عجب ساختار خوبی برای جمله به کار برده‌ای”
و
“اگر بازخورد سازنده ارائه بدهید باید به متن اشاره کنید؛ مثلا این نوشته اگر مجهول بود بهتر بود، این فعل برای این جمله مناسب نیست”

حالا دیگر واقعا مطمئن شده بودم که کل عمر من بر فنا شد. این که چرا چنین احساسی داشتم را در نوشته‌ی بعدی توضیح خواهم داد.

گزیده:
آن یکی نحوی به کشتی در نشست / رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد در فنا
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب / لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند / گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست / زانک کشتی غرق این گردابهاست
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان / گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

بهشت

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

بهشت کجاست؟
بهشت برای من جایی است کنار خانواده‌ام، دوستان و عزیزانم؛
جایی است در کنار کارهایی که دوست‌شان دارم؛
جایی است که آرامش و امید همراه همیشگی‌ام باشند.

آقای جعفری همیشه این شعر را می‌خواند:

بهشت آن جاست که آزاری نباشد
کسی را با کسی کاری نباشد
رضای دوست می‌خواهی چنان باش
که بـــاری بر دل یـــاری نباشد

میرصدرالاسلام ترشیزی

12 شهریور 1398

خاطرات: بی‌همتای بی‌همتا

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

خاطرات: سپاسگزاریم آقای بقایی

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

بی‌شک ترجمه‌ی دو جلد کتاب اصول و روش کاربردی اسکرام، از مهم‌ترین‌ اتفاقات زندگی من بود. سپاس از پویا شهبازیان، علیرضا اسماعیلی، شهاب فرحبخش، مریم معصومی راد، یاسر کازرونی و روح‌اله دلپاک.
برای من، این کتاب بخشی از ادای دین من به جامعه‌ی نرم‌افزاری ایران و کسانی است که برای من بسیار زحمت کشیدند. بی‌هیچ تعصبی باید اذعان کنم که این دو کتاب بخش مهمی از تاریخ توسعه‌ی نرم‌افزار ایران به ویژه در حوزه‌ی رویکردهای چابک خواهد بود.

از طرف خودم و دوستانم از آقای بقایی عزیز و دوست عزیزم مرتضی جان محلوجیان سپاسگزارم. حس خوبی از این نامه گرفتم.

خاطرات: بزرگ‌مردان کوچک!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

تصویر زیر، تعهدنامه‌ی حسین و جمال است که از نظر من بی‌تجربه‌های دیروز و کاردرست‌های امروزند. با اجازه‌ی خود عزیزان این تصویر منتشر شده است. برای آنها چون گذشته، بهترین‌ها را آرزومندم.
پ.ن.: هنوز یک سال از تعهد آنها باقی مانده است 🙂

خاطرات: انسانی برای تمام فصول

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

Dr. Raman Ramsin (homepage)

خاطرات: سجاد

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

همه چیز از مهر 93 شروع شد!
وقتی وارد کلاس شدم، صندلی های ردیف جلو جا نبود و ردیفای آخر نشستم، طولی نکشید که یک مرد با کت و شلوار وارد کلاس ‌شد، نمیدونم شاید خوش شانس بودم که صندلی کنار من خالی بود، سر صحبت را با هم باز کردیم، بنظر آدم با تجربه و جالبی میومد، از اونجا کم کم رفاقت ما شکل گرفت، کلاسا را با هم برمی‌داشتم، پروژه های کلاسی را بهم دیگه بودیم.
گاهی وقتا به شوخی میگفت: سجاد، من تو را توی دانشگاه فالو کردم، فقط بگو چه روزی با چه استادی کلاس برداریم.
هرچی روزا می‌گذشت، بیشتر کنجکاو میشدم، آخه خیلی آدم جالبی بود، پر از ایده های جذاب، کلی کتاب خونده بود و …
آدمی که توی شریف، نرم افزار خونده بود، خیلی راحت می تونست به هر چیزی سیستمی نگاه کنه و فرایند هر اتفاقی را تحلیل کنه.
تقریبا آخرین روزای دانشگاه بود و خورشید غروب کرده بود، سرویس های دانشگاه هم دیگه نبودن.
گفت: سجاد موافقی یکم پیاده بریم و گپ بزنیم؟!
منم با کمال میل قبول کردم.
ناراحت بودم که شاید با تموم شدن دانشگاه از این به بعد کمتر مهندس را می‌بینم.
توی راه، از خودش برام تعریف کرد، این که شغلش چیه؟ چه کاره است؟ کجا کار میکنه؟ سمتش چیه؟ و…
وقتی جلوی در رسیده بودیم باورم نمیشد من توی این همه مدت با یک آدمی دوست بودم، شوخی میکردم که کلی سمت مهم داشته.
توی همون بهت و حیرت بودم که آخر حرفاش گفت، ما توی یک شرکت داریم یک کاری را شروع میکنیم با چندتا از بچه هایی که تقریبا هم سن خودت هستن، اگر دوست داری تو هم بیا!
این پیشنهاد برام اینقدر جالب بود که بدون معطلی قبول کردم.
انگار روزای خوب داشت شروع می شد، از تست کردن صورت های مالی شروع کردم تا روزای آخر که با مهندس از چشم اندازهای سیستم حرف میزدیم.
مهندس به من اعتماد کرده بود، حالا نوبت من بود که خودمو نشون بدم، اون روزا با تمام وجودم تلاش میکردم تا ناامیدش نکنم.
توی روزایی که بیشتر آدما دنبال فریب دادن آدما هستن، همیشه بهم میگفت به اخلاق پای بند باش، میگفت اینجا آدم به درد بخوره کمه ، تو آدم بدرد بخوری باش!
روزای خوبی بود، با هم کلاس و سمینار میرفتیم من هر روز داشتم بیشتر یاد میگرفتم.
حالا دیگه مهندس علاوه بر رفیقم، رئیس و استاد من هم بود.
بلاخره رسیدیم به پایان نامه من، اون روز مهندس با حسین اومدن، استرس داشتم ولی وقتی مهندس بود خیالم راحت بود، اون روز هم گذشت و برامون کلی خاطره شد.
حالا نوبت پایان نامه مهندس بود، گاهی مهندس مثلا با من مشورت می‌کرد، ولی در حقیقت من داشتم باز هم یاد میگرفتم.
روز دفاع مهندس، استرس منم کم نبود.
اره باز هم مهندس مثل همیشه همه را شگفت زده کرد و بهترین بود.
وقتی کم کم داشتیم با هم دیگه کارای فارغ التحصیلی را میکردیم، مهندس بهم گفت که احتمالا … میره.
راستش نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، خوشحال بخاطر این که میدونستم با رفتن … احتمالا کلی اتفاق خوب براش میافته، ناراحت بخاطر این که دلم براش تنگ میشه.
گاهی وسط حرفاش میگفت حسین و سجاد مثل بچه های من می‌مونن، راستشو بخوای داشتن آدمی توی روزای سخت زندگی همه جوره حامیت باشه، لذت بخشه.
اون روز وقتی مهندس زنگ زد و می خواست ازم خداحافظی کنه، با این که خیلی وقت بود میدونستم قراره … بره، توی دلم بدجوری خالی شد و ….

این روزا من ترسمو کنار گذاشتم و دارم زبان میخونم، کتاب تحلیل مهندس را میخونم و دارم سعی میکنم پایتون را یاد بگیرم، تا بقول شما آدم بدرد بخوری بشم.
مهندس مهرداد عزیز، رفیق، رئیس، استاد، برادر و پدرمهربانم دلم برات تنگ میشه و بی صبرانه منتظر دیدنت هستم.
دوستدارت تا همیشه، سجاد

گزیده:
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید