رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

 

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.

پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟

گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟!

گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

 

ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می‌رود شب و روز

 

به مناسبت روز گرامی‌داشت سعدی
عکس از ویکی‌پدیا

گریوه: تپه

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید