پنج نکته‌ای که مدیران و رهبران باید در مورد چابکی بدانند

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

چند وقت پیش وبیناری شرکت کردم با عنوان Five Things Leaders Should Know About Agile با سخنرانی دان مک‌گریل معاون شرکت اجایل‌شیفت که برای من بسیار مفید بود. ایشان در سخنرانی خود به پنج موضوع زیر اشاره کردند که مدیران و رهبران باید در مورد فلسفه‌ی چابکی بدانند. دیدن و شنیدن این سخنرانی را به عزیزان زیر پیشنهاد می‌کنم:
– مدیرانی که می‌خواهند فلسفه‌ی چابکی را بدانند
– افرادی که که طرف گفتگو با مدیران هستند

1-Agile Change Vision (Why)
2-Complexity and Agile (Where)
3-Agile Leadership (Who)
4-Product vs Project (What)
5-Managing WiP (How)

ویدیوی سخنرانی ایشان را می‌توانید در اینجا (youtube.com) ببینید.

گزیده:

Don’t move information to authority, move authority to the information.
If you want people to think, give intent not instructions.
Captain David Marquet

تفاوت چشم‌گیر

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

زندگی در اینجا، دست‌کم برای من تازه‌وارد همواره با یادآوری ولایت (ایران) و پیدا کردن تفاوت‌های ولایت و محل زندگی کنونی‌ام همراه است. بررسی این تفاوت‌ها و شباهت‌ها برای من جذاب است و کمک می‌کند درک بهتری از زندگی پیدا کنم. بی‌شک تفاوت‌ها بسیار زیاد است. در بازی مقایسه، گاهی کفه‌ی ولایت سنگین‌تر است و گاهی کفه‌ی اینجا. پس از مدتی این پرسش در ذهنم شکل گرفت که مهم‌ترین تفاوت ولایت و اینجا از نگاه منِ تازه‌وارد چیست. بعد از مدتی روی یکی از تفاوت‌های بارز به جمع‌بندی رسیدم که تقریبا شکی در موردش ندارم: محیط زیست!

 

 

این عکس از پارکی در مرکز شهر گرفته شده است که غازهای وحشی را به همراه جوجه‌هایشان در حال چریدن بین چمن‌ها نشان می‌دهد! کمی آن طرف‌تر که رودخانه هست می‌توانید مرغابی وحشی و مرغ دریایی هم ببینید! البته سگ آبی و حیوانات دیگر هم باید به این جمع اضافه کنید که در کنار انسان‌ها مشغول زندگی‌اند.

احترام به حیوانات توسط مردم در کنار حمایت‌های قانونی از آنها باعث شده که شما با صحنه‌هایی رو به رو شوید که برای‌تان باورپذیر نیست! دیدن این صحنه‌ها برای من که در روستا به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام بسیار خوشایند است و شعف وصف‌ناپذیری را به همراه دارد. انگار در حیاط خانه‌ی پدری کنار مادر ایستاده‌ام و دارم به غازها و مرغابی‌ها نگاه می‌کنم! مامان جان، جای شما خیلی خالی!

چگونه ساخته شدن چنین جامعه‌ای، پرسش بزرگی است که ذهن مرا به خود مشغول می‌کند!

 

سماموس، وبلاگ من

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

انگار همین دیروز بود.
14 سال از انتشار اولین نوشته‌ی‌ وبلاگ ‌گذشت؛ 13 مرداد 1385!

“We write to taste life twice, in the moment and in retrospect.” ― Anais Nin

و سوال همیشگی‌ام: در این دوران وفور شبکه‌های اجتماعی، چه کسی به اینجا سر می‌زند؟

دُن کورلئونه در کسب‌وکار!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

یکی از خاطراتی که به یاد دارم برمی‌گردد به سال‌های دور که در پروژه‌ای مشغول به کار بودم و از قضا یکی از مدیران ارشد پروژه هم فردی بود که ساکن آمریکا بود و علاوه بر آن که شرکتی در آمریکا داشتند، در ایران هم شرکتی تاسیس کرده بودند. این خاطره برمی‌گردد به داستانی که از ایشان شنیدم.

ایشان تعریف می‌کرد که به همراه برادرشان شرکتی را در آمریکا تاسیس کرده بودند و بعد از مدت‌ها زحمت و تلاش، فروش شرکت در حال افزایش بود. یکی از شرکت‌های بزرگ آمریکایی با ما وارد مذاکره شد و قرار شد که با هم کار کنیم. آن شرکت بزرگ ابتدا با سفارش‌های کوچک شروع کرد و طی مدتی (که یادم نمی‌آید) حجم سفارش‌هاش را افزایش داد. بعد از مدتی سفارش این شرکت، 90 درصد فروش ما را تشکیل می‌داد. ما هم چون می‌دیدیم مشتری بسیار بزرگ با سفارش‌های بزرگی داریم، کم‌کم مشتریان و سفارش‌های کوچک را نادیده گرفتیم و نپذیرفتیم.

خیلی خوشحال بودیم و از موفقیتی که کسب کرده بودیم در پوست خود نمی‌گنجیدیم.

مدتی گذشت و آن شرکت بزرگ با ما جلسه‌ای تنظیم کرد و پیشنهاد خرید شرکت را به ما داد. ما پس از بررسی اعلام کردیم که شرکت را نمی‌فروشیم، چون شرکت وضع مالی و فروش بسیار خوبی دارد و رو به رشد است. تازه اگر بخواهیم بفروشیم با این قیمت نمی‌فروشیم و این قیمت برای شرکت ما قیمت خیلی پایینی است.

داستان ایشان تا اینجا، داستان خیلی پیچیده‌ای نبود و رویه‌ی معمول مذاکره خرید شرکت‌ها معمولا همین گونه است. اما …

پس از اعلام نظر نهایی از سوی ما، جواب آن شرکت بزرگ این بود: یا شرکت‌تان را با این قیمت به ما می‌فروشید یا ما کل سفارش‌هایمان را لغو می‌کنیم.

همکارِ مدیر ما می‌گفت که ما دیگر چاره‌ای نداشتیم. ناچار شدیم شرکتی را که با کلی زحمت به جایی رسانده بودیم با همان قیمت پیشنهادی بفروشیم.

از روزی که این داستان واقعی را شنیدم هر وقت یاد آن می‌افتم با خودم فکر می‌کنم که “عجب! عجب! این طوری هم می‌شد!” . آن شرکت بزرگ مسیر همکاری را زیرکانه به جایی رسانده بود که به قول دن کورلئونه در پدرخوانده “به‌شون پیشنهادی دادند که نتونستند رد کنند”.

انجیر!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

خبر آمده که انجیر حیاط خانه پدری رسیده است!
ری‌را!
جای ما را هم خالی کن!
نوش جان!

دیلی اسکرام مدرن!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

به دلیل بیماری کرونا (کووید-19) همه‌ی شرکت‌ها تعطیل شدند، کارمندان به خانه رفتند و کار از خانه رویه عادی زندگی شد. این قوی سیاه تبعات عجیب و غریبی بر کل دنیا داشت از جمله تیم‌های توسعه‌ی نرم‌افزار. در اینجا می‌خواهم خاطره‌ای را تعریف کنم که هم آموزنده هست و هم بامزه.

چند وقت پیش با یکی از دوستانم به نام حسین صحبت می‌کردم که در تیم‌شان با اسکرام کار می‌کنند. نمی‌دانم چه شد که صحبت به دیلی اسکرام رسید. حسین توضیح داد که اعضای تیم‌شان هر روز صبح در گروهی که شرکت برای تیم‌ آنها در ابزار تیمز مایکروسافت ساخته است، یک پیام ارسال می‌کنند و می‌گویند که دیروز چه کرده‌اند، امروز چه می‌کنند و موانع و مشکلات‌شان چیست. نکته جالب هم این بود که در یک ساعت ثابت و مقرر هم این کار انجام نمی‌شد؛ مثلا یکی ساعت 8:30 می‌فرستاد و یکی هم ساعت 9:30. حسین می‌گفت که بعضی روزها از رختخواب و با چشمانی خواب‌آلود “دیلی اسکرام” را برگزار می‌کرد!

خنده‌های حسین هم چاشنی توضیحات وی درباره‌ی روش اجرای دیلی‌ اسکرام (اسکرام روزانه‌) تیم‌شان بود. این را هم بدانید که حسین هم اسکرام را به خوبی می‌دانست و هم عضو موثری در تیم بود. به عبارت ساده‌تر، این تغییر استراتژی 🙂 در اجرای اسکرام روزانه به خاطر ندانستن و بی‌تجربگی نبود. نوآوری در برگزاری اسکرام روزانه دلایل دیگری داشت که حسین هم کاملا به آنها واقف بود ولی متاسفانه امکان بیان آنها در اینجا وجود ندارد. 🙂

خنده‌ام گرفته بود و کمی هم سر به سر حسین گذاشتم. نکته جالب این بود که تیمی که حسین عضو آن بود، واقعا تیم خوبی بود و کارایی‌اش مثال‌زدنی.

همیشه با خودم فکر می‌کردم که بعضی تیم‌ها اسکرام کار می‌کنند و بعضی‌ها هم اسکرام‌وار! ولی تیم حسین قطعا اسکرام‌وار مدرن کار می‌کرد. 🙂

اینجا و آنجا

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

دیرزمانی است که چیزی ننوشته‌ام. دلم برای نوشتن تنگ شده. با خود فکر می‌کنم که دلیل ننوشتن چیست. به این نتیجه می‌رسم که … بگذریم!

چند سال پیش با فردی که در ایران بسیار موفق بود و مدتی بود در خارج از ایران زندگی می‌کرد صحبت می‌کردم. از ایشان پرسیدم شما که تجربه زندگی و کار در ایران و خارج از آن را دارید، نظرتان چیست؟

کمی توضیح داد و در پایان گفت: “من روابط اینجا (ایران) و کار آنجا (خارج از ایران) را می‌خواهم.”! حالا هر روز که می‌گذرد بیشتر و بیشتر حرف ایشان را درک می‌کنم.

 

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید