سماموس، وبلاگ من

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

انگار همین دیروز بود.
14 سال از انتشار اولین نوشته‌ی‌ وبلاگ ‌گذشت؛ 13 مرداد 1385!

“We write to taste life twice, in the moment and in retrospect.” ― Anais Nin

و سوال همیشگی‌ام: در این دوران وفور شبکه‌های اجتماعی، چه کسی به اینجا سر می‌زند؟

دُن کورلئونه در کسب‌وکار!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

یکی از خاطراتی که به یاد دارم برمی‌گردد به سال‌های دور که در پروژه‌ای مشغول به کار بودم و از قضا یکی از مدیران ارشد پروژه هم فردی بود که ساکن آمریکا بود و علاوه بر آن که شرکتی در آمریکا داشتند، در ایران هم شرکتی تاسیس کرده بودند. این خاطره برمی‌گردد به داستانی که از ایشان شنیدم.

ایشان تعریف می‌کرد که به همراه برادرشان شرکتی را در آمریکا تاسیس کرده بودند و بعد از مدت‌ها زحمت و تلاش، فروش شرکت در حال افزایش بود. یکی از شرکت‌های بزرگ آمریکایی با ما وارد مذاکره شد و قرار شد که با هم کار کنیم. آن شرکت بزرگ ابتدا با سفارش‌های کوچک شروع کرد و طی مدتی (که یادم نمی‌آید) حجم سفارش‌هاش را افزایش داد. بعد از مدتی سفارش این شرکت، 90 درصد فروش ما را تشکیل می‌داد. ما هم چون می‌دیدیم مشتری بسیار بزرگ با سفارش‌های بزرگی داریم، کم‌کم مشتریان و سفارش‌های کوچک را نادیده گرفتیم و نپذیرفتیم.

خیلی خوشحال بودیم و از موفقیتی که کسب کرده بودیم در پوست خود نمی‌گنجیدیم.

مدتی گذشت و آن شرکت بزرگ با ما جلسه‌ای تنظیم کرد و پیشنهاد خرید شرکت را به ما داد. ما پس از بررسی اعلام کردیم که شرکت را نمی‌فروشیم، چون شرکت وضع مالی و فروش بسیار خوبی دارد و رو به رشد است. تازه اگر بخواهیم بفروشیم با این قیمت نمی‌فروشیم و این قیمت برای شرکت ما قیمت خیلی پایینی است.

داستان ایشان تا اینجا، داستان خیلی پیچیده‌ای نبود و رویه‌ی معمول مذاکره خرید شرکت‌ها معمولا همین گونه است. اما …

پس از اعلام نظر نهایی از سوی ما، جواب آن شرکت بزرگ این بود: یا شرکت‌تان را با این قیمت به ما می‌فروشید یا ما کل سفارش‌هایمان را لغو می‌کنیم.

همکارِ مدیر ما می‌گفت که ما دیگر چاره‌ای نداشتیم. ناچار شدیم شرکتی را که با کلی زحمت به جایی رسانده بودیم با همان قیمت پیشنهادی بفروشیم.

از روزی که این داستان واقعی را شنیدم هر وقت یاد آن می‌افتم با خودم فکر می‌کنم که “عجب! عجب! این طوری هم می‌شد!” . آن شرکت بزرگ مسیر همکاری را زیرکانه به جایی رسانده بود که به قول دن کورلئونه در پدرخوانده “به‌شون پیشنهادی دادند که نتونستند رد کنند”.

انجیر!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

خبر آمده که انجیر حیاط خانه پدری رسیده است!
ری‌را!
جای ما را هم خالی کن!
نوش جان!

دیلی اسکرام مدرن!

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

به دلیل بیماری کرونا (کووید-19) همه‌ی شرکت‌ها تعطیل شدند، کارمندان به خانه رفتند و کار از خانه رویه عادی زندگی شد. این قوی سیاه تبعات عجیب و غریبی بر کل دنیا داشت از جمله تیم‌های توسعه‌ی نرم‌افزار. در اینجا می‌خواهم خاطره‌ای را تعریف کنم که هم آموزنده هست و هم بامزه.

چند وقت پیش با یکی از دوستانم به نام حسین صحبت می‌کردم که در تیم‌شان با اسکرام کار می‌کنند. نمی‌دانم چه شد که صحبت به دیلی اسکرام رسید. حسین توضیح داد که اعضای تیم‌شان هر روز صبح در گروهی که شرکت برای تیم‌ آنها در ابزار تیمز مایکروسافت ساخته است، یک پیام ارسال می‌کنند و می‌گویند که دیروز چه کرده‌اند، امروز چه می‌کنند و موانع و مشکلات‌شان چیست. نکته جالب هم این بود که در یک ساعت ثابت و مقرر هم این کار انجام نمی‌شد؛ مثلا یکی ساعت 8:30 می‌فرستاد و یکی هم ساعت 9:30. حسین می‌گفت که بعضی روزها از رختخواب و با چشمانی خواب‌آلود “دیلی اسکرام” را برگزار می‌کرد!

خنده‌های حسین هم چاشنی توضیحات وی درباره‌ی روش اجرای دیلی‌ اسکرام (اسکرام روزانه‌) تیم‌شان بود. این را هم بدانید که حسین هم اسکرام را به خوبی می‌دانست و هم عضو موثری در تیم بود. به عبارت ساده‌تر، این تغییر استراتژی 🙂 در اجرای اسکرام روزانه به خاطر ندانستن و بی‌تجربگی نبود. نوآوری در برگزاری اسکرام روزانه دلایل دیگری داشت که حسین هم کاملا به آنها واقف بود ولی متاسفانه امکان بیان آنها در اینجا وجود ندارد. 🙂

خنده‌ام گرفته بود و کمی هم سر به سر حسین گذاشتم. نکته جالب این بود که تیمی که حسین عضو آن بود، واقعا تیم خوبی بود و کارایی‌اش مثال‌زدنی.

همیشه با خودم فکر می‌کردم که بعضی تیم‌ها اسکرام کار می‌کنند و بعضی‌ها هم اسکرام‌وار! ولی تیم حسین قطعا اسکرام‌وار مدرن کار می‌کرد. 🙂

اینجا و آنجا

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

دیرزمانی است که چیزی ننوشته‌ام. دلم برای نوشتن تنگ شده. با خود فکر می‌کنم که دلیل ننوشتن چیست. به این نتیجه می‌رسم که … بگذریم!

چند سال پیش با فردی که در ایران بسیار موفق بود و مدتی بود در خارج از ایران زندگی می‌کرد صحبت می‌کردم. از ایشان پرسیدم شما که تجربه زندگی و کار در ایران و خارج از آن را دارید، نظرتان چیست؟

کمی توضیح داد و در پایان گفت: “من روابط اینجا (ایران) و کار آنجا (خارج از ایران) را می‌خواهم.”! حالا هر روز که می‌گذرد بیشتر و بیشتر حرف ایشان را درک می‌کنم.

 

شازده کوچولو

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

شازده کوچولو : آخرش اونایی واسم می‌مونن که اصلاً روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودم‌شون حاشیه زندگیم!

روباه گفت : اونا هم منتظرن بیار‌ی‌شون وسط که برن…

 

 

بعد از چند ساعت مهمانی، چه حالی داری؟

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

مقدمه:
چند روز پیش مقاله‌ای را یکی از دوستان در لینکدین به اشتراک گذاشته بود که عنوانش نظرم را جلب کرد. مقاله درباره‌ی افراد درون‌گرا و ویژگی‌های آن بود. مقاله را خواندم و برایم جالب بود. ابتدای گفتگو نوشته بود: پس از چند ساعت مهمانی، چه حالی داری؟ 🙂

بخش‌هایی از مقاله: چرا افراد ساکت و درون‌گرا مدیرهای بهتری‌ هستند؟ وب‌سایت ترجمان علوم انسانی

برای اینکه رهبر خوبی باشید نیاز نیست شخصیت اهل معاشرت پیدا کنید یا ادای برون‌گرایی درآورید.

داهیگ: چه جالب. می‌شود بگویید درون‌گرایی دقیقاً چیست؟ فرق درون‌گرایی و خجالت چیست؟

کین: به تعبیر محاوره‌ای، درون‌گرایی یعنی ترجیح‌دادن محیط‌های نرم‌تر. در چنین محیطی، هر آن، آماج محرّک‌های کمتری هستی. برای همین است که افراد اغلب می‌گویند: «بعد از چند ساعت مهمانی، چه حالی داری؟». برون‌گرایان گویی یک باطری درونی دارند که با چنین تجربه‌ای شارژ می‌شود، لذا پس از آن مهمانی هیجان‌زده‌اند چون انرژی گرفته‌اند. درون‌گرایان، حتی اگر مهارت‌های اجتماعی‌شان عالی باشد و حرف‌های خودمانی را خوب بلد باشند، بعد از دو ساعت احساس می‌کنند باطری درونی‌شان خالی شده است و آرام آرام آرزو می‌کنند که کاش می‌شد به خانه برگردند. این‌ها با خجالت فرق دارد، چون مسئلۀ خجالت همان ترس از قضاوت اجتماعی است.

داهیگ: با این اوصاف، چطور می‌توانیم درون‌گرایی را به یک مزیت راهبردی تبدیل کنیم؟

کین: مسئله این است که بدانید کجا می‌توانید دل به دریا بزنید، و دل به دریا زدن یعنی اینکه خودتان باشید. بد نیست که بیشتر بکوشید از کُنج عافیت‌تان بیرون بیایید و مهارت‌هایی کسب کنید که به درد خارج از آن کُنج می‌خورند، ولی معنایش اصلاً این نیست که خودتان را از بیخ و بُن عوض کنید. پس پرسش اصلی این است: «استعدادی که من به میدان می‌آورم چیست؟ دوست دارم از چه طریقی با مردم ارتباط بگیرم، و چطور می‌توانم این امر را محقق کنم؟».

داهیگ: خُب، پس برای اینکه رهبر خوبی باشید نیاز نیست شخصیت اهل معاشرت پیدا کنید یا ادای برون‌گرایی درآورید. ولی همۀ ما گاهی در موقعیت‌های اجتماعی‌ای قرار گرفته‌ایم که مجبور بوده‌ایم حرف‌های خودمانی بزنیم؛ مثلاً در یک همایش تنها هستید یا می‌خواهید در مهمانیِ ادارۀ همسرتان با بقیه بجوشید. چه کار می‌توانید بکنید تا این گفت‌وگو هم برای شما و هم برای دیگران لذت‌بخش‌تر شود؟

کین: مشکلی که اکثر درون‌گرایان با آن برخورد می‌کنند، سؤال‌های زیاد و کلافه‌کننده است. لذا برایشان ساده‌تر است که آن طرفی باشند که اطلاعات ارائه نمی‌دهد بلکه از دیگری یک عالَم سؤال شخصی می‌پرسد. ولی این هم مشکل‌آفرین است چون کارتان شبیه مصاحبه یا حتی بازجویی می شود.

 

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید