دوری

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

نوشتن ابزار می‌خواهد و حوصله. وقتی که هیچ یک نباشد، نوشتن غیرممکن خواهد بود.
از همه عزیزانم که در این مدت دوری‌ام از وبلاگ، جویای حال بودند و نگران، سپاسگزارم و پوزش می‌طلبم.

گزیده:
بزرگترین خطر در زندگی این است که اجازه دهیم امور فوری جای کارهای مهم را اشغال کند.
چارلز هامل

دوری

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

نوشتن ابزار می‌خواهد و حوصله. وقتی که هیچ یک نباشد، نوشتن غیرممکن خواهد بود.
از همه عزیزانم که در این مدت دوری‌ام از وبلاگ، جویای حال بودند و نگران، سپاسگزارم و پوزش می‌طلبم.

گزیده:
بزرگترین خطر در زندگی این است که اجازه دهیم امور فوری جای کارهای مهم را اشغال کند.
چارلز هامل

تعامل با جامعه

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

روزهای گذشته، بیش از پیش با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مراوده داشتم. کاری بس دشوار بود. صادقانه باید گفت که بخشی از دشواری نشان‌گر کاستی در مهارت‌های ارتباطی است‌ و نه لزوماً ناهنجاری و مسائل جامعه‌. بسیاری از دوستانم نیز با همین مسأله روبرو هستند.
به یاد مطلبی از جان بَکوس در این‌باره در کتاب «بزرگان دانش رایانه» افتادم. وی می‌گوید:
« اغلب دانشمندان به این دلیل دانشمند شده‌اند که از مواجه با زندگی می‌هراسیدند. آنها در کنج آزمایشگاه‌ها یا کتابخانه‌ها از خلاقیت علمی خود لذت برده‌اند، بی‌آن‌که با مردم مواجه شوند و مشکلات ناشی از ارتباط با دیگران را تجربه کنند و راه خود در زندگی را هموار کنند. دنیای خود ساخته آنها بسیار جالب است، دنیای پر از امکانات ارضاءکننده و شادی‌بخش و خالی از رنج و ناراحتی. ناراحتی و مشکلات حل یک مسأله در مقایسه با ناراحتی‌هایی که افراد عادی در زندگی با آنها مواجهه می‌شوند، بسیار ناچیز است.»
بر این باورم که دنیای مجازی خودساخته ما نیز شباهت فراوانی به دنیای دانشمندان دارد.

گزیده:
پرسش: اصول علم رایانه چه تفاوتی با دیگر علوم دارد؟
آلن کی: در علوم طبیعی، دنیا در اختیار ما گذاشته شده است و ما فقط باید قوانین آن را کشف کنیم. اما در مورد علم رایانه، ما می‌توانیم قوانینی را به آن اضافه کنیم و دنیایی را به وجود آوریم.

مرجع: بزرگان دانش رایانه، زندگی و نوآوری پانزده دانشمند علوم رایانه؛ دنیس الیوت شاشا، کتی لازر؛ مترجم ابراهیم نقیب‌زاده مشایخ، ۱۳۸۴

Worse is Better

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

I and just about every designer of Common Lisp and CLOS has had extreme exposure to the MIT/Stanford style of design. The essence of this style can be captured by the phrase the right thing. To such a designer it is important to get all of the following characteristics right:

* Simplicity — the design must be simple, both in implementation and interface. It is more important for the interface to be simple than the implementation.

* Correctness — the design must be correct in all observable aspects. Incorrectness is simply not allowed.

* Consistency — the design must not be inconsistent. A design is allowed to be slightly less simple and less complete to avoid inconsistency. Consistency is as important as correctness.

* Completeness — the design must cover as many important situations as is practical. All reasonably expected cases must be covered. Simplicity is not allowed to overly reduce completeness.

I believe most people would agree that these are good characteristics. I will call the use of this philosophy of design the MIT approach Common Lisp (with CLOS) and Scheme represent the MIT approach to design and implementation.
The worse-is-better philosophy is only slightly different:

* Simplicity — the design must be simple, both in implementation and interface. It is more important for the implementation to be simple than the interface. Simplicity is the most important consideration in a design.

* Correctness — the design must be correct in all observable aspects. It is slightly better to be simple than correct.

* Consistency — the design must not be overly inconsistent. Consistency can be sacrificed for simplicity in some cases, but it is better to drop those parts of the design that deal with less common circumstances than to introduce either implementational complexity or inconsistency.

* Completeness — the design must cover as many important situations as is practical. All reasonably expected cases should be covered. Completeness can be sacrificed in favor of any other quality. In fact, completeness must sacrificed whenever implementation simplicity is jeopardized. Consistency can be sacrificed to achieve completeness if simplicity is retained; especially worthless is consistency of interface.

There is a final benefit to worse-is-better. Because a New Jersey language and system are not really powerful enough to build complex monolithic software, large systems must be designed to reuse components. Therefore, a tradition of integration springs up.

…..
How does the right thing stack up? There are two basic scenarios: the big complex system scenario and the diamond-like jewel scenario.

The big complex system scenario goes like this:
First, the right thing needs to be designed. Then its implementation needs to be designed. Finally it is implemented. Because it is the right thing, it has nearly 100% of desired functionality, and implementation simplicity was never a concern so it takes a long time to implement. It is large and complex. It requires complex tools to use properly. The last 20% takes 80% of the effort, and so the right thing takes a long time to get out, and it only runs satisfactorily on the most sophisticated hardware.

The diamond-like jewel scenario goes like this:
The right thing takes forever to design, but it is quite small at every point along the way. To implement it to run fast is either impossible or beyond the capabilities of most implementors.

Richard P. Gabriel, 1991
Reference: http://www.dreamsongs.com/WIB.html

Quote:
there is nothing new under the sun It has all been done before.
Sherlock Holmes

کتاب در نمایشگاه کتاب تهران

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

کتاب «روش كاربردي تحليل نيازمندي‌هاي
نرم‌افزار
» در بیست و چهارمین نمایشگاه کتاب تهران که از چهارده تا بیست و
چهارم اردیبهشت برگزار خواهد شد، در غرفه نشررسم عرضه می‌شود.

نشر رسم در راهرو شماره 23 غرفه شماره 24 قرار
دارد و دوستداران کتاب می‌توانند برای تهیه این کتاب به غرفه نشر رسم مراجعه
کنند.

گزیده:
من يار
مهربانم
دانا و خوش زبانم
گويم سخن
فراوان با آنكه
بي‌زبانم
پندت دهم
فراوان من يار
پند دانم
من دوستي هنرمند با سود و
بي‌زيانم
از من مباش
غافل من يار مهربانم

علم نوین

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

سمینار روش کاربردی تحلیل نیازمندی‌های نرم‌افزار هفته پیش برگزار شد. استقبال هم خیلی خوب و بیشتر از انتظار برگزارکنندگان و حتی خودم بود. خودم را آماده کرده بودم که بعد از پایان سخنرانی‌ام با انبوهی از پرسش‌های شرکت‌کنندگان مواجه شده، پاسخ‌گو باشم. ولی این‌گونه نشد. دلیلش را نمی‌دانم، قصد نقد عزیزان را نیز ندارم، چرا که اگر خودم نیز جزو شرکت‌کنندگان بودم با وجود پرسش‌های زیاد، پرسشی نمی‌پرسیدم. اما این اتفاق مرا به یاد نوشته‌ای از استاد گرامی جناب آقای دکتر رضا منصوری در گزارش کامپیوتر شماره 190 انداخت. ایشان در مقاله‌ای با عنوان «فرهنگ علم در ایران و تحول آن در سی سال اول انقلاب اسلامی» می‌نویسد:

«بدون شک ما در دوران گذرا به فرهنگ مدرن علمی و جذب مدرنیت از مجرای علم نوین هستیم. هنوز زود است که بتوان گفت چه وقت مرحله گذار سپری می‌شود و ما وارد مرحله جدید خواهیم شد که در آن اجتماع علمی به وجود آمده است و گفتمان علمی و اقتدار آن شروع شده است. بعید است این مرحله زودتر از چند دهه اتفاق بیفتد. آنچه مهم است این است که تشخیص بدهیم به راه افتاده‌ایم و ایرادها و مشکلات این دوران را تشخیص بدهیم و در رفع آن بکوشیم. مراکز علمی درخشان داخل کشور نقشی تعیین‌کننده در این گذار دارند، بهتر است بکوشند نقش خود را درست به عهده بگیرند. …

در اینجا مایلم به چند نکته اشاره کنم که تاکنون مغفول مانده است و در مباحثات مرتبط با این دوره گذرا مطرح نشده است. هرگاه توجه کنیم که ماهیت علم نوین برهم کنش میان دانشگران و توافق در اجتماع علمی است، به اهمیت نقش بحث و پرسش و پاسخ واقف می‌شویم. ما به دلیل فرهنگی هنوز عادت داریم گزاره‌هایی بیان کنیم که دیگران بپذیرند، یا به احترام سکوت کنند،‌ در آموزش و چه در همایش‌های پژوهشی این چنین است. دانشجویان و پژوهشگران ما کمتر عادت به سؤال و مناظره دارند. گاهی خجالت می‌کشند، گاهی تصور می‌کنند چون کم می‌دانند نباید بپرسند. باید این جو شکسته شود. باید به عمد به پرسیدن دامن زد،‌ ترغیب کرد، اجازه داد؛ چه در کلاس درس و چه در سمینارها و همایش‌ها. علم مدرن هیچ تقدسی ندارد، روش دارد، فن دارد، اما تقدس ندارد. پس از هر چه می‌توان سؤال کرد، و هر چه سؤال بیشتر، برای علم و پیشرفت آن بهتر. ما باید درآموزش و پژوهش به این پرسیدن‌ها دامن بزنیم. در سخرانی‌ها در همایش‌ها وقت بسیار بیشتر برای پرسیدن بگذاریم نه اینکه بعد از یک ساعت سخنرانی رئیس جلسه اعلام کند تنها وقت برای یک سؤال است! علم نوین محمل بحث و جدل و تعامل ایده‌ها است. هیچ کس بر دیگری حقی ندارد. این اجتماع علمی است که به دانشگر اعتبار می‌دهد نه شخص یا کتابی خاص!»

پانوشت:
متن کامل مقاله را در اینجا نیز می‌توان مطالعه کنید.

گزیده:
«تبختر تاریخی به ما اجازه نمی دهد بپذیریم که کشوری عقب مانده هستیم. از طرف دیگر بهت حاصل از برخورد ما با پیشرفتهای کشورهای صنعتی از صد و پنجاه سال پیش تاکنون ضربه‌ی سنگینی به پیکره جامعه ما زده است. این است که هر وقت بتوانیم درد خود را با خیالپردازی تسکین می‌دهیم. بسیاری از مسوولان و مدیران کشور ما ترجیح می‌دهند کذبی پخش شود که مردم را آرامش دهد و دردهای ناشی از عقده پیشرفت را تسکین دهد تا اینکه حقیقت پخش بشود و مردم را به درد آورد. معمولا استدلال این است که نباید خوش بینی و امید را از مردم گرفت. غافل از اینکه امید کاذب بسیار زیان آور تر است و تسکین دردهای اجتماعی با پخش کذب زیانی بیش از پخش مواد مخدر دارد. […] جامعه هیچگاه از این طریق به پیچیدگیهای راه پیشرفت و رفع عقب ماندگی دست نخواهد یافت. همواره به ساده انگاری روی خواهد آورد و در نتیجه پس از چند نسل متوجه تخدیر خود خواهد شد و خدا نکند که دست به انتقام بر دارد».
منبع: ویکی گفتار

یاد یاران

  • یوسف مهرداد بی‌بالان

همیشه می‌گفت که می‌خواهم بروم. من و دوستان مشترکمان بر این عقیده بودیم که او نمی‌رود.

هر وقت می‌دیدمش کلی با هم می‌خندیدیم. صدایش می‌کردم پسرخاله آقای بیل گیتس، از بس که به مایکروسافت، تکنولوژی‌هایش و به خصوص شخص شخیص بیل گیتس ارادت داشت.

کافی بود ایرادی به یکی از امکانات دات‌نت می‌گرفتی. در کمال خونسردی دو ساعت درباره‌اش توضیح می‌داد و با سایر تکنولوژی‌های رقیب مقایسه‌اش می‏کرد. خود می‌دانست که می‌خواهیم سر به سرش بگذاریم با این حال به توضیحاتش ادامه می‌داد. به معنای واقعی کاردرست بود.

به ناگاه یک روز زنگ زد و گفت که دارم می‌روم. باورم نشد. هم ناراحت شدم و هم خوشحال. خوشحال برای او و ناراحت برای خودم. یکی از دوستانمان کم شد. حلقه دوستانمان کوچکتر شد. دلم می‌خواست او بماند و عقلم می‌گفت که بهتر است برود.

در مهمانی رفتنش همین که وارد شدم به شوخی گفتم: بر خلاف تمام زمان‌های گذشته من امشب با او هستم. امشب من طرفدار مایکروسافت و عاشق آقای بیل گیتسم. (البته طرفدار هیچ شرکتی نیستم!)

با وجود مشغله‌های کاری و شخصی کمتر چیزی را به خاطر می‌سپارم، روز رفتنش را از چندین روز قبل به یاد داشتم. با خود می‌گفتم که روز رفتنش می‌روم می‌بینمش. با آن که برنامه‌ریزی کرده بودم، ولی دلم نیامد برای خداحافظی بروم.

دوستان زیادی از اینجا رفته‌اند. اما پذیرش رفتن این یک نفر خیلی از بقیه سخت تر بود، شاید به این دلیل که فکر می‌کردم، حالا حالاها اینجا کنارمان خواهد بود. مطمئن هستم که آنجا برایش بهتر است و زندگی بهتری خواهد داشت.

ایزد یکتا پشت و پناهش. به امیدی روزی که دوباره دور هم جمع شویم و برگشت او و سایر عزیزانمان را به ایران جشن بگیریم.

گزیده:
«از جان طمع‌بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن» حافظ

برای خروج از جستجو کلید ESC را بفشارید